تبليغاتX
غم تنهایی

غم تنهایی

 

گفتم نرو پرپر می شم                          

گفتی می خوام رها باشم 

گفتم آخه عاشق شدم                               

گفتی می خوام تنها باشم

گفتم دلم ؟                   

گفتی بسوز          

گفتم یه عمری باز هنوز ؟

گفتم پس عمرم چی می شه ؟                   

گفتی هدر شد شب و روز

گفتم آخه داغون می شم                         

گفتی به من خوش می گذره

گفتم بیا چشمام به تو                              

گفتی آخه کی می خره ؟؟؟

گفتم مرا جنس می بینی ؟!            

گفتی آره بی قیمتی

گفتم یه روز کسی بودم با من نکن بی حرمتی

گفتم صدام می میره باز                          

گفتی ببر ، بسوز ، بساز

گفتم حالا که پیر شدم ؟                         

گفتی که از تو سیر شدم

گفتم تمنا می کنم                                

گفتی می خوام خردت کنم

گفتم بیا بشکن تن رو                           

گفتی فراموش کن منو

گفتی فراموش کن منو ... !   

                                  o2qyo9uy6m7swrkk3nq.jpg                  

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 9:45 بعد از ظهر توسط زهرا |


خداوندا نمی دانم

در این دنیای وانفسا

کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم!

نمیدانم!

نمی دانم خداوندا

در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد

کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم!!!

نمی دانم خداوندا!!!

به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم

دگر سیرم خداوندا

دگر گیجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده

پناهم ده

امیدم ده خداوندا

که دیگر نا امیدم من و

 میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی

بس ستمبار است و لیکن من نمیدانم دگر پایان پایانم

همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم

چرا پنهان کنم در دل؟

چرا با کس نمی گویم؟

چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟

همه یاران به فکر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند

ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . که دردم را فرو ریزد

دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است

خداوندا نمی دانم

نمی دانم

و نتوانم به کس گویم

فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی

من خون دل دارم.

دلی بی آب و گل دارم.

به پو چی ها رسیدم من

به بی دردی رسیدم من

به این دوران نامردی رسیدم من

نمیدانم

نمی گویم

نمی جویم

نمی پرسم

نمی گویند

نمی جویند

جوابی را نمی دانم

سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند

چرا من غرق در هیچم؟

چرا بیگانه از خویشم؟

خداوندا رهایی ده

کلام آشنایی ده

خداوندا پناهم ده

دل گمگشته ی من را نشانم ده

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 9:46 بعد از ظهر توسط زهرا |


باران میبارد امشب
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته
ره میسپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگردی امشب
از تو دارم یادگاری
سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم
میچکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفر را
با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من
رنگ چشمت رنگ دریا
سینه من رنگ غمها
یادم آید زیر باران
با تو بودم با تو تنها
زیر باران با تو بودم
زیر باران با تو تنها

di2xdaypuiqxf7fkzct9.gif

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 8:57 بعد از ظهر توسط زهرا |


سر کلاس ادبیات معلم گفت :

فعل رفتن رو صرف کن

گفتم : رفتم ...رفتی ...رفت

ساکت می شوم ، می خندم ،

ولی خنده ام تلخ می شود

معلم داد می زند : خوب بعد ؟ ادامه بده

و من می گویم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شکست ...غم رو دلم نشست

رفت و شادیم مُرد ...شور و نشاط رو از دلم برد

رفت ...رفت ...رفت

و من می خندم و می گویم :

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته که به آن می خندم

 

mq91nycfk31rwz1qops3.jpg

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 0:21 قبل از ظهر توسط زهرا |


كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟
كه چنین گاه به گاه
میسرانی بر چشم.... غزل داغ نگاه !
می سرایی از لب.....شعر مستانه آه !

راز زیبایی مژگان سیاه
در همین قطره لغزنده غم ....پنهان است !
و سرودن از تو
با صراحت ! بی ترس ! .... باز هم كتمان است !

كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟

رنج اندوه كدامین خواهش
نقش لبخند لبت را برده ؟؟؟

نغمه زرد كدامین پاییز ...
غنچه قلب تو را پژمرده ؟؟؟؟

كاش میدانستی .... به چه می اندیشم ؟
كه چنین مبهوتم ....
من فقط جرعه ای از مهر تو را نوشیدم !!!
با تو ای ترجمه عشق "خدا" را دیدم !!!

آه ای میكده ام !!!
گاه بیداری را
از من و بیخبری هیچ مخواه !
كه من از مستی خود هشیارم !

كاش میدانستی ... به چه می اندیشم !!!
كاش میدانستی!!!!
كاش ...

 

dlrk259ie42zmd7d6jra.gif

بای

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 2:39 قبل از ظهر توسط زهرا |


سلام به همه ی دوستان گلم

خوبید؟؟؟؟؟؟ چه خبلا؟؟؟؟؟؟

امروز براتون یک مطلب قشتگ گذاشتم. شاید قدیمی باشه ولی خیلی قشتگه. خوب پر حرفی کردم برید بخونین.

در خواب ديدم كه باخدا مصاحبه مي كردم...
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟» خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟» خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند» « اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند» «اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند» « اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟» خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»

jk3sym0q5lv19st56v26.jpg

 

 

خوب اینم از این. فعلا بای

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 9:16 بعد از ظهر توسط زهرا |


سلام به همه ی دوستان عسیسم.

خوبین ؟؟؟؟؟ منم خوبم یعنی بد نیستم.

امروز براتون یک شعر از فریدون مشیری میزارم.

امیدوارم که خوشتون بیاد من که خودم خیلی این شعر را دوست دارم.

بگذریم خیلی حرف زدم بریم سراغ شعر:

همه می پرسند:

 «چیست درزمزمه مبهم آب؟

 «چیست درهمهمه دلکش برگ؟

 «چیست دربازی آن ابرسپید،

 روی این آبی آرام بلند،

 که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

 «چیست درخلوت خاموش کبوترها؟

 «چیست درکوشش بی حاصل موج؟

«چیست درخنده جام؟

 که توچندین ساعت

 مات ومبهوت به آن می نگری؟»

 -    نه به ابر، 

نه به آب،

 نه به برگ،

 نه به این آبی آرام بلند،

 نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

 نه به این خلوت خاموش کبوترها؛

 من به این جمله نمی اندیشم!

 من مناجات درختان راهنگام سحر،

 رقص عطرگل یخ رابا باد،

 نفس پاک شقایق رادرسینه کوه،

 صحبت چلچله ها رابا صبح،

 نبض پاینده هستی را،درگندم زار،

 گردش رنگ وطراوت رادرگونه گل،

 همه را می شنوم، می بینم!

من به این جمله می اندیشم!

 به تومی اندیشم!

 ای سراپا همه خوبی،

 تک وتنها به تومی اندیشم!

همه وقت،

 همه جا،

 من به هرحال که باشم به تومی اندیشم!

 توبدان این را

 تنها توبدان

 توبیا،

 توبمان با من تنها توبمان

 .جای مهتاب به تاریکی شب ها توبتاب!

 من فدای تو، به جای همه گل ها توبخند!

 اینک این من که به پای تودرافتادم باز

 .ریسمانی کن ازآن موی دراز،

 من، همین یک نفس ازجرعه جانم باقی است،

 آخرین جرعه این جام تهی را توبنوش!

tgncax7l42pjy4f529z.jpg

 

خوب دیگه فعلا تا اپ بهدی بای.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 6:38 بعد از ظهر توسط زهرا |


سلام به همه ی دوستان عزیزم

خوفین؟؟؟؟

خیلی دلم میخواد برم ایران.اخه این چند روزه همش به گذشته ها فکر می کردم به موقعی که بچه بودم.

یادمه من همیشه با دختر خاله ام که فقط ۶ ماه از من بزرگتره بازی میکردم. خیلی با هم جور بودیم.همیشه لباسمون مثل هم بود. خالم یا مامانم همیشه لباس برای جفتمن می خریدن. وقتی از خونه میرفتیم بیرون همه میگفتن شما دوقولو هستین و ما میگفتیم نه!!! 

همیشه یا من خونه ی خالم بودم یا سمانه خونه ی ما بود.با اینکه با هم خیلی جور بودیم ولی هر روز دعوا میکردیم.  خنده داره نه؟؟ یک بار یک عروسک قشنگ خرید. من خیای دلم میخواست. به مامانم گفتم برام بخره گفت نه! تو خیلی عروسک داری ولی با هیچ کدوم بازی نمیکنی همیشه در حال بالا رفتن از درو دیوار هستی. منم ناراحت شدم و عقده ام را سر سمانه در اوردم.باهاش قهر کردم.اونم عروسکش را به من داد و خودش رفت دوباره خرید. روز های خوبی بود خیلی خوش میگذشت.

کاشکی هنوز پیشت بودم

                             scedqhntmc4095vnihk6.jpg

     وقتی کودک هستی صدایت را با فریاد به گوش همگان می رسان

                         در نوجوانی کسی صدایت را نمی شنود چن فریادت قطره قطره از چشمانت می چکد

                                                بالش خیس تنها شاهد توست!!!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 8:10 بعد از ظهر توسط زهرا |


سلام به همه ی دوستان عزیز

من تازه این وب را درست کردم و می خوام هر چی تو دلم است هر چی دوست دارم بنویسم.

پس لطفا منو یاری کنید و نظر بدین. ممنون می شم.

پس فعلا تا اپ بعدی بای

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 7:42 قبل از ظهر توسط زهرا |


X

سلام به وب غم تنهایی خوش اومدی.
لطفا نظر یادتون نره. مرسی که سر زدی.
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم


Home
Email
.:Bahar 20:.

Archives

88/08/01 - 88/08/30

88/07/01 - 88/07/30

88/06/01 - 88/06/31





Links

وبلاگ طرفداران مصطفی زمانی
انتظار
امروز
اهای تو که این همه از من دوری
سوپر استار های سینمای ایران
ته تغاری
پیرامون
سرباز کوچک
عشق شیطانی
xx هرچی دلم بخواد xx
پیام شادی
لینک باکس ok2ok
كل كل دختر پسرها
شومبر
کامپیوتر-گوشی-تفریحی-آموزشی-عجایب و.....................
یه دختر غمگین
.::من و تو و تنهایی::.
::-( Clasic )-::
เอิ่رنگــــــــــــا شعــــــــــــــرดเ
@دختري بنام رها@
قالب های فوق جدید


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


تعداد بازديدها: