|
گفتم نرو پرپر می شم گفتی می خوام رها باشم گفتم آخه عاشق شدم گفتی می خوام تنها باشم گفتم دلم ؟ گفتی بسوز گفتم یه عمری باز هنوز ؟ گفتم پس عمرم چی می شه ؟ گفتی هدر شد شب و روز گفتم آخه داغون می شم گفتی به من خوش می گذره گفتم بیا چشمام به تو گفتی آخه کی می خره ؟؟؟ گفتم مرا جنس می بینی ؟! گفتی آره بی قیمتی گفتم یه روز کسی بودم با من نکن بی حرمتی گفتم صدام می میره باز گفتی ببر ، بسوز ، بساز گفتم حالا که پیر شدم ؟ گفتی که از تو سیر شدم گفتم تمنا می کنم گفتی می خوام خردت کنم گفتم بیا بشکن تن رو گفتی فراموش کن منو گفتی فراموش کن منو ... !
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 9:45 بعد از ظهر توسط زهرا |
خداوندا نمی دانم در این دنیای وانفسا کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم! نمیدانم! نمی دانم خداوندا در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم!!! نمی دانم خداوندا!!! به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم دگر سیرم خداوندا دگر گیجم خداوندا خداوندا تو راهم ده پناهم ده امیدم ده خداوندا که دیگر نا امیدم من و میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیکن من نمیدانم دگر پایان پایانم همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم چرا پنهان کنم در دل؟ چرا با کس نمی گویم؟ چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟ همه یاران به فکر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . که دردم را فرو ریزد دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است خداوندا نمی دانم نمی دانم و نتوانم به کس گویم فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم. به پو چی ها رسیدم من به بی دردی رسیدم من به این دوران نامردی رسیدم من نمیدانم نمی گویم نمی جویم نمی پرسم نمی گویند نمی جویند جوابی را نمی دانم سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند چرا من غرق در هیچم؟ چرا بیگانه از خویشم؟ خداوندا رهایی ده کلام آشنایی ده خداوندا پناهم ده دل گمگشته ی من را نشانم ده + نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 9:46 بعد از ظهر توسط زهرا |
باران میبارد امشب + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 8:57 بعد از ظهر توسط زهرا |
سر کلاس ادبیات معلم گفت : + نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 0:21 قبل از ظهر توسط زهرا |
كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟ بای + نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 2:39 قبل از ظهر توسط زهرا |
سلام به همه ی دوستان گلم خوبید؟؟؟؟؟؟ چه خبلا؟؟؟؟؟؟ امروز براتون یک مطلب قشتگ گذاشتم. شاید قدیمی باشه ولی خیلی قشتگه. خوب پر حرفی کردم برید بخونین. در خواب ديدم كه باخدا مصاحبه مي كردم... خوب اینم از این. فعلا بای + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 9:16 بعد از ظهر توسط زهرا |
سلام به همه ی دوستان عسیسم. خوبین ؟؟؟؟؟ منم خوبم یعنی بد نیستم. امروز براتون یک شعر از فریدون مشیری میزارم. امیدوارم که خوشتون بیاد من که خودم خیلی این شعر را دوست دارم. بگذریم خیلی حرف زدم بریم سراغ شعر: همه می پرسند: «چیست درزمزمه مبهم آب؟ «چیست درهمهمه دلکش برگ؟ «چیست دربازی آن ابرسپید، روی این آبی آرام بلند، که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟ «چیست درخلوت خاموش کبوترها؟ «چیست درکوشش بی حاصل موج؟ «چیست درخنده جام؟ که توچندین ساعت مات ومبهوت به آن می نگری؟» - نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به این آبی آرام بلند، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام، نه به این خلوت خاموش کبوترها؛ من به این جمله نمی اندیشم! من مناجات درختان راهنگام سحر، رقص عطرگل یخ رابا باد، نفس پاک شقایق رادرسینه کوه، صحبت چلچله ها رابا صبح، نبض پاینده هستی را،درگندم زار، گردش رنگ وطراوت رادرگونه گل، همه را می شنوم، می بینم! من به این جمله می اندیشم! به تومی اندیشم! ای سراپا همه خوبی، تک وتنها به تومی اندیشم! همه وقت، همه جا، من به هرحال که باشم به تومی اندیشم! توبدان این را تنها توبدان توبیا، توبمان با من تنها توبمان .جای مهتاب به تاریکی شب ها توبتاب! من فدای تو، به جای همه گل ها توبخند! اینک این من که به پای تودرافتادم باز .ریسمانی کن ازآن موی دراز، من، همین یک نفس ازجرعه جانم باقی است، آخرین جرعه این جام تهی را توبنوش! خوب دیگه فعلا تا اپ بهدی بای. + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 6:38 بعد از ظهر توسط زهرا |
سلام به همه ی دوستان عزیزم خوفین؟؟؟؟ خیلی دلم میخواد برم ایران.اخه این چند روزه همش به گذشته ها فکر می کردم به موقعی که بچه بودم. یادمه من همیشه با دختر خاله ام که فقط ۶ ماه از من بزرگتره بازی میکردم. خیلی با هم جور بودیم.همیشه لباسمون مثل هم بود. خالم یا مامانم همیشه لباس برای جفتمن می خریدن. وقتی از خونه میرفتیم بیرون همه میگفتن شما دوقولو هستین و ما میگفتیم نه!!! همیشه یا من خونه ی خالم بودم یا سمانه خونه ی ما بود.با اینکه با هم خیلی جور بودیم ولی هر روز دعوا میکردیم. کاشکی هنوز پیشت بودم وقتی کودک هستی صدایت را با فریاد به گوش همگان می رسان در نوجوانی کسی صدایت را نمی شنود چن فریادت قطره قطره از چشمانت می چکد بالش خیس تنها شاهد توست!!! + نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 8:10 بعد از ظهر توسط زهرا |
سلام به همه ی دوستان عزیز من تازه این وب را درست کردم و می خوام هر چی تو دلم است هر چی دوست دارم بنویسم. پس لطفا منو یاری کنید و نظر بدین. ممنون می شم. پس فعلا تا اپ بعدی بای + نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 7:42 قبل از ظهر توسط زهرا |
|
| |||||